نفسنفس، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

نفس و مامان و بابا

بدنیا اومدنه نفس جوووووووووووووون

نفس جونه مامان یکشنبه 5 آبان 1392 بدنیا اومد و خوشبختی ما رو چند برابر کرد. خاطره روزه زایمان یکشنبه ساعته 6 صبح بابا و مامان جون مریم و بیدار کردم من که خودم تا صبح نخوابیدم مامانی نماز خوندیم و راه افتادیم سمته بیمارستانه کسری همش میترسیدم دیر برسیم مامان جون آخه اتوبان رسالت خیلی شلوغ بود و اگه دیر میرسیدیم میشدم مریضه دومه خانوم دکتر و عملم تا ظهر طول میکشید خلاصه ساعت یک ربع به هفت بود که رسیدیم آزاده جون تو بیمارستان نشسته بود و عمو حامد ضبحه زود اونو آورده بود بیمارستان، خلاصه رفتیم بخشه زایمان و من و بردن تو یه بخشه دیگه واسه حاضر کردن و بابایی هم رفت بخشه حسابداری مامان جون مریم هم پشت در بخش نشسته بود به دعا خوندن اول صدایه قلب...
26 آبان 1392

افتادن بند ناف نفــــــــــــــــــس

امروز جمعه 10 آبان ساعت 10 شب بند تافه نفس جووووووووونم افتاد و ما خیلی خوشحال شدیم  آخه مامان جون اذیت میشدی و همش بنده نافت به پوشکت گیر میکرد راستی امشب علی آقا شوهره عمه خدیجه اذان و اقامه هم تو گوشت گفت و کلی واسه خوشبخت شدنت دعا کرد عزیزم  آدرسه چنتا عکس از نفسو میذارم تا بزودی بیام و عکسایه بیشتری بذارم  ببخشید چون عجله دارم نتونستم درستشون کنم http://www.8pic.ir/images/85499753767037069372.jpg http://www.8pic.ir/images/57604646963858401711.jpg http://www.8pic.ir/images/97823138698123147085.jpg ...
11 آبان 1392

غربالگری و زردی نفس مامان

فدات بشم الهی روزه پنجمت یعنی 5 شنبه 9 آبان با مامان جون مریم و بابا مجتبی بردیمت واسه غربالگری وقتی رفتیم خانومه گفت حسابی باید شیر بخوری و پاشنه ی پایه چپتم واست بمالیم تا حسابی نرم بشه  شیرتو خوردی و رفتیم تو اتاق، الهی بگردم واست به پاشنه ی پات یه سوزن زود و 5 بار فشار داد رو یه کاغذ تا خونت بریزه روش خیلی گریه کردی مامانی دلمون واست ضعف رفت ولی زود تموم شد و اومدیم بیرون و رفتیم سمته بیمارستان کسری تا دکتر شمارو چکاپ کنه، رفیتم پیشه دکتر گفت که احتمالا زردی داری   و واست آزمایش نوشت بمیـــــــــــــــــــــــــــــــره مامانت الهی که رفتیم تو آزمایشگاه و ازت آز گرفتن و تو کلی گریه کردی منو مامان جون مریم هم پا به پات ...
11 آبان 1392

آخرین ساعتهایی که تو دله مامانی

سلام عزیزه دله مامان سلام کوچولو امروز رفتم تو هفته ی 39 یعنی 38 هفتم کامل شد. امروز ساعته 2 وقته دکتر داشتم فدات شم شبم مامان جون طاهره عمه هدیرو پاگشا کرده بود و 23 نفر مهمون دات خلاصه از صب رفتم پایین ولی دلم یه جوری بود یه ذره شور میزد ولی فکر میکردم به خاطره کاره باباییه آخه تو کارخونه به مشکل خورده بودن  ساعت 2 شد و من رفتم دکتر 2 و نیم بود که نوبتم شد رفتم پیشه خاوم دکتر و تا نشستم گفتم خسته شدم تورو خدا یه راهکاری چیزی بده من زایمان کنم امروز اصن الان میخوام برم بلوک زایمان کلی خانوم دکتر بهم خندید گفت آآآآآآآی ترسو تو که هی میگفتی طبیعی میخوام این بود گفتم نه بابا الام بخدا طبیعی میخوام فقط میخوام زودی دردم بگیره خلاصه رف...
5 آبان 1392

کاهش حرکت نفس جون

سلام عزیزه مامان  امروز صب که از خواب پا شدم خیلی نگرانت بودم آخه تو از دیشب تا نزدیکایه ظهر فقط 2 بار تکون خوردی اونم خیلی کم و کوچولو زنگ زدم به دکترم گفت سریع پاشو بیا دیگه دکتر که اینجوری گفت خیلی هول کردم سریع زنگ زدم بابایی و لباسامو پوشیدم که مامان جون طاهره زنگ زد و خیلی نگزان بود آخه بابا حمید زنگ زده بود بهشون و گفته بود زود ناهیدو برسونید بیمارستان   نمیدونم چرا انقد شلوغش کرده بود بابایی خیلی ترسیده بود عزیزم  خلاصه با مامان جون طاهره و باباجون رفتیم دکتر و خانوم دکتر از شما نوار قلب گرفتو یه دستگاهم داد دستم که اگه تکون حس کردم دکمشو فشار بدم خلاصه 20 دقیقه ای بود که من خوابیده بودم و تو اون 20 دقیقه شما ...
10 مهر 1392

سی و چهار هفتگی نفس جووووووون

سی و چهار هفتگی نفس جووووووووون  وزن كودك شما به 2155 گرم رسيده است و اندازه بدن او هم حدود 45.5 سانتي متر شده است. لايه هاي چربي كه براي تنظيم دماي بدن او بعد از تولد مورد نياز است در حال كامل شدن هستند كه در نتيجه بدن كودك شما حالت گردتري به خود گرفته است. سيستم عصبي مركزي او در حال تكميل شدن است و اكنون ريه هاي او كاملا رشد كرده اند. اگر از احتمال بروز زايمان زودرس نگران هستيد بايد بدانيد كه تقريبا 99% از كودكاني كه به اين مرحله از رشد مي رسند در خارج از رحم نيز قادر به ادامه حيات خواهند بود و بسياري از آنها به عوارض درازمدت ناشي از زايمان زودرس مبتلا نخواهند شد. تغییرات مامان نفس شما ممكن است اخيرا كمي ...
31 شهريور 1392

عروسیه دایی علی

سلام شیطونه مامان دوشنبه هفته ی پیش یعنی 25 شهریور عروسیه دایی علی بود منم که از 3 شب قبل کلی استرس داشتم الهی بمیرم که شبه آخر تو هم با من استرس داشتی و تا صب هر چقدر که دلت خواست تکون خوردی و لگد زدی و گوله شدی فک کنم استرسم رو تو هم تاثیر گذاشته بود, عروسی خیلی خوش گذشت عزیزم کاش تو هم بوی و یه کم واسه دایی علی قر میدادی  صبه عروسی دایی علی و زندایی بهاره و سارا و زندایی منصوره اومدن دنبالمون رفتیم آرایشگاه گلها و یکی یکی میرفتیم واسه حاضر شدن واااااااااای زندایی بهاره مثله ماه شده بود انقد ناااااااز شده بود از همه ی عروسایه انروز که فک کنم 35 نفر بودن خوشگل تر شده بود همه میگفتن اون عروسه که موهاشو فر کرده خیلی خوشگل شده  ...
31 شهريور 1392

حرکته جدیده نفس خانوم

سلام مامانی یه کمی پروووووو شدی و دیگه داری کم کم اذیت میکنی  نفس خانومه ما یه سری حرکتایه جدید یاد گرفته که داره مامانشو حسابی اذیت میکنه بچم دیگه لگد نمیزنه راااااه میره تو شکمم همش داره حرکت میکنه و میچرخه یه سره هااااااااااا تو یه سایت خوندم که بچه تو ماهه هشت 70% مواقع تو شکمه مامانش خوابه ولی این نفس خانوم 95% مواقع بیداره بچم از بس که رو داره بخدا تازه اون 5% هم فک کنم من خوابم میبره نمیفهمم بیداره یا نه  حرکته بعدیی هم که یاد گرفته اینه که میاد زیره قفسه سینم سرشو محکم هل میده به سمته بیرون قشنگ وقتی دست میکشم سرش پیداس یه سره سفت همش با دستم رو شکممو میمالم تا خانوم بزرگ درست میشینه سره جاش  فدات بشه مامان که ا...
13 شهريور 1392

سونویه هفته ی 31 نفس جوووووون

سلام نفسه مامان  دیروز با مامان مریم رفتیم سونویه سلامته جنین  الهی دورت بگرده مامان وزنت 1580 گرم قدتم ماشالا 43 سانت بود خدارو شکر همه ی اعضات هم سالم بود خیلی خوشحال شدم که تپلی هستی مامانی خانم دکتر وزنتو برد تو جدول رفتی جزء بچه هایه تپلی فدات بشم قدتم باید تو این هفته 40 سانت باشه که 43 سانته  قد بلندیت به داییت رفته  وزنتم که به بابات  خانم دکتره میگفت بچتون خیلی شیطونه و ماشالا همش داره تکون میخوره میگفت نشانه ی سلامتشه که اینقد تکون میخوره گفتم آره بابا روز واسه من نذاشته با این لگداش  تپلی مامان زودی آبان شه بیای بغلم یه گااااااااازه محکم ازت بگیرم عزیزم  ...
11 شهريور 1392