بدنیا اومدنه نفس جوووووووووووووون
نفس جونه مامان یکشنبه 5 آبان 1392 بدنیا اومد و خوشبختی ما رو چند برابر کرد.
خاطره روزه زایمان
یکشنبه ساعته 6 صبح بابا و مامان جون مریم و بیدار کردم من که خودم تا صبح نخوابیدم مامانی نماز خوندیم و راه افتادیم سمته بیمارستانه کسری همش میترسیدم دیر برسیم مامان جون آخه اتوبان رسالت خیلی شلوغ بود و اگه دیر میرسیدیم میشدم مریضه دومه خانوم دکتر و عملم تا ظهر طول میکشید خلاصه ساعت یک ربع به هفت بود که رسیدیم آزاده جون تو بیمارستان نشسته بود و عمو حامد ضبحه زود اونو آورده بود بیمارستان، خلاصه رفتیم بخشه زایمان و من و بردن تو یه بخشه دیگه واسه حاضر کردن و بابایی هم رفت بخشه حسابداری مامان جون مریم هم پشت در بخش نشسته بود به دعا خوندن اول صدایه قلبتو شنیدن و بهم لباس دادن واسه اتاق عمل و خلاصه حاضرم کرذن تخته بغل یه خانومه چینی بود که داشت اماده میشد واسه سزارین اون بچش پسر بود و اسمشو میخواست بذاره آ آ (خخخخخخخخ)
من و اماده کردن و ساعت 8 و ربع بود که از طرفه دکترم زنگ زدن که مریضه منو بیارین بخش عمل خلاصه من و داشتن میبردن که از جلویه مامان جون مریم و مامان جون طاهره رد شدیم من اصلا استرس نداشتما ولی چون جفتشون گریه میکردن منم گریم گرفت و البته اونا مثلا میخواستن من نفهمم دارن گریه میکنن خخخخخخخ
رفتیم بخشه عمل و منو بردن تو اتاق عمل و حاضرم کردن و دستگاها رو بهم وصل کردنو رو شکمم الکل زدن یهو فک کردم الانه که شرو کنن گفتم نکنه اینا فک میکنن من بیهوشم به پرستاره گفتم من بیهوش نیسمتاااااا گفت میدونم خانوم دوباره خانوم دکتر اومد حاضر شد دوباره ترسیدم که نکنه اینا این پارچه سبزرو کشیدن جلوم منو نمیبینن فک میکنن من بیهوشم بازم بلند گفتم خانوم دکتر من به هوشمااااااااا خخخخخ همشون خندیدن گفتن میدونیم همون موقع از پرستار پرسیدم ساعت چنده؟ گفت 9 و 5 دقیقه بعد یه آقایی اومد یه دستگاهی گذاشت دمه دهنم گفت اگسیژنه خوب نفس بکش فهمیدم بیهوشیه و خوب نفس کشیدم و حدوده 20 ثانیه بعد دیگه هیچی نفهمیدم تا از درد تو ریکاوری بهوش اومدم دیدم ساعت 10 شده اول دست گذاشتم رو شکمم ببینم تو بدنیا اومدی یا نه که دیدم شکمم رفته تو فهمیدم که عسلم بدنیا اومده خیـــــــــــــــــلی درد داشتم مامان ولی واسه دیدنت داشتم لحظه شماری میکردم ساعت 11 اوردنم تو بخش و مامان و مامان جون طاهره و بابا اونجا بودن و دمه دره آسانسور منتطر بودن منو بردن تو اتاق و من همیجوری ناله میکردم از بابا خواستن تا کمک کنه منو بذارن رو تخته خودم منو گذاشتن رو تخته خودم که یهو نکیر و منکر با دستیاراش اومدن وااااااااای انقد دلمو فشار دادن مررررردم از درد همش داااااااد میزدم و دستایه پرستارارو گرفته بودم فشااااار میدادم بیچاره دستاش داشت میشکست خخخخخخ
خلاصه نزدیکایه 12 بود که نفسمو اوردنو دیدمش یکی از بهترین لحظه هایه زندگیم بود مامان تو خیییییلی کوچولو بودی فدات بشم بعدش یه پرستاره اومد و نحوه شیر دادن رو یادم داد همه اومده بودن بیمارستان فدات بشم
فردا صبم که با باباجون مجتبی و عمه خدیجه رفتیم خونه بابا حمیدم بود و با هم کلییییی برگه امضا کردیم واسه ترخیصه جوجومون
بابا حمید واسه دختر گلش گوسفند کشت تا ایشااااااااااالا هیچ وقت چشم نخوره
الان خوابیدی فدات بشم ساعت نزدیکایه 5 صبه و من دارم این خاطره رو تکمیل میکنم تا بذارم تو وبت عزیزم
الهی که خوشبخت و عاقبت بخیر بشی و تو زندگیت اصلا سختی نبینی مامان


بدنیا اومدنه نفس جوووووووووووووون
