نفسنفس، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

نفس و مامان و بابا

آخرین ساعتهایی که تو دله مامانی

1392/8/5 2:50
نویسنده : مامان نفس
182 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزه دله مامان سلام کوچولو

امروز رفتم تو هفته ی 39 یعنی 38 هفتم کامل شد.

امروز ساعته 2 وقته دکتر داشتم فدات شم شبم مامان جون طاهره عمه هدیرو پاگشا کرده بود و 23 نفر مهمون دات خلاصه از صب رفتم پایین ولی دلم یه جوری بود یه ذره شور میزد ولی فکر میکردم به خاطره کاره باباییه آخه تو کارخونه به مشکل خورده بودن 

ساعت 2 شد و من رفتم دکتر 2 و نیم بود که نوبتم شد رفتم پیشه خاوم دکتر و تا نشستم گفتم خسته شدم تورو خدا یه راهکاری چیزی بده من زایمان کنم امروز اصن الان میخوام برم بلوک زایمان کلی خانوم دکتر بهم خندید گفت آآآآآآآی ترسو تو که هی میگفتی طبیعی میخوام این بود گفتم نه بابا الام بخدا طبیعی میخوام فقط میخوام زودی دردم بگیره خلاصه رفتیم تو اتاقه سونو و سونوم کرد گفت بچه از هفته ی 37 به بعد رشد نداشته و خیلی کوچیکه مامانی انگار یه سطل آبه یخ ریختن تو سرم دنیا جلوم تار شد گفتم یعنی چییییییی؟ گفت فعلا میتونم حرفی بزنم برو بیمارستان کسری یه سونو پیشرفته بده 

یرسع رفتم بیمارستان و رفتم دیدم یااااااااا علی یه دنیا آدم جلوم نشسته تو صفه سونو نگو شنبه ها دکتری که سونو میکنه خیییییییییییییییلی معروفو عالیه و شنبه ها اونجا غوغا میشه از ساعته 3 تا 7 نشستم تا نوبتم شد ولی این 4 ساعت یه سال واسم گذشت مامان بغض گلومو گرفته بود و نمیتونستم جلویه اون همه آدم گریه کنم هر دفه که کسی بهم زنگ میزد دلم میخواست های های گریه کنم ولی جلویه خودمو میگرفتم که اونا نگران نشن آخه مامانجونا و عمه ها و دایی علی مدام زنگ میزدن 

بابایی هم که گوشیش خراب بود و خاموش هیچ خبری از من نداشت 

ساعته 7 رفتم تو اتاقه سونو خانوم دکتر سونو کرد و گفت بچه وزنش کمه و 2616 اس وزنش و 1 هفته از سنش عقب تره مامانی بغضه تو گلو هی داشت بزرگ و بزرگ تر میشد داشتم میمردم فقط مدام میپرسیم خودش سالمهههههههه گفت آره خداروشکر سالمه سامله 

از سونو اومدم بیرون و سریع اومدم مطبه خانوم دکتر که جوابو نشونش بدم تو مطب رفتم دسشویی و اونجا دیدم ادرارم خونه خالیه دوباره دنیا رو سرم خراب شد سری اومدم رفتم تو اتاقه خانوم دکتر بهش گفتم اونم نه گذاشت نه برداشت گفت فردا ساعته 6 و نیم بیا بیمارستان بستری شو واسه سزارین الانم برو داروخونه روبرو 3 تا آمپول نوتم بگیر و بیار اینجا دستیارم واست بزنه 

اصلاااااااااااا آمادگیه شنیدنه چنین حرفی رو نداشتم داشتم سکته میکردم دستام و چونم همینجوری میلرزید رفتم تو داروخونه انقدددددددد حالم بد بود که پیره زنه اومد پیشم گفت خانوم خوبی؟ بیچاره از قیافم فهمیده بود که تو دلم غوغاس

از داروخونه اومدم بیرون و اومدم آمپولا رو زدم ولی هنگه هنگ بودم بغضه تو گلوم شده بود سنننننگ

هر چی دکتر و دستیارش میگفتن خوب دیگه فردا صب بیا از ساعت 11 به بعدم هیچی نخور الانم دیگه برو خونه کاری نداری اصلااااااااا نمیفهمیدم چی میگن هر چی میگفتن برو من مثه سکته ایا نگاشون میکردمو میگفتم نمیرم آخرش دستیارش منو نشوند گفت بشین حالت اصلا خوب نیست استرس داری 

یه ذره نسشتم دیدم واقعا کاری ندارم و فردا باید زایمان کنم 

زنگ زدن واسم آژانس بیاد منتظر بودم آژانس بیاد تا من برم توشو های های گریه کنم 

آژانس اومد مرده تا دره خونه یه بندددددددددد حرف زد نذاشت خودمو خالی کنم 

بابایی اومده بود خونه و مامانجون اینا بهش گفته بودن اونم هول کرده بود بچم سری زنگ زد گفتم نزدیکه خونم و نمیتونم حرف بزنم چون اگه براش تعریف میکردم بغضم میترکید و جلویه راننده ک اینهمه حرف زده بود و من الکی خندیده بودم خیلی زشت بود 

رسیدیم تو کوچه دیدم بابایی وایساده سره کوچه اومدم دره آژانسو وا کرد خداییش دستام توان نداشت 

اومدیم بالا و حالا خونه مامان جون اینا یه دنیا مهمووووووووون

واسش تعریف کردم ولی روم نشد گریه کنم یعنی دلم سوخت بابایی خودش خیلی از من داغون تر بود همش میگفت بچم چرا اینقد ضعیفه بمیرم واسش الهی

بهش گفتم حمید من نمیتونم الان بیام پایین حالم اصلا خوب نیست از طرفی هم دکتر گفته بود کباب برگ بخور خلاصه با بابا حمید با ماشینه عمو حامد رفتیم سیمون آخه ماشینه خودمون بنزین نداشت 

خیلی خوش گذشت ولی با دستایه لرزون غذامو خوردم همش میخواستم حفظه ظاهر کنم ولی خیلی حالم بهتر شد انگار استرسم خیلی کمتر شد 

تا رسیدیم 10 دقیقه بعدش مامان جون مریم و بابایی مجتبی اومدن پیشم مامان جون موند و بابایی رفت 

مامانی واسه دیدنت لحظه شماری میکنم عزیزم و از ته دلم میخوام که سالم بیای بغلم الهی که زردی هم نداشته باشی 

دوسستون دارم هم شما رو هم بابایی رو بووووووووس

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

عمه هدیه
5 آبان 92 20:10
الهی عمه فدات شه جیگرررررررم
انقد امروز ازت فیلم گرفتم عزیزم همه تو بیمارستان منتظرت بودن
ناهید جوووووونم ایشااله قدم دختر ناز و خوشگلت مبارک باشه عزیزم
دلم داره واست ضعف میره نفسم

مرسی عمه هدیه جونم ایشالا تولده دختره دوقلوهات