عروسیه دایی علی
سلام شیطونه مامان
دوشنبه هفته ی پیش یعنی 25 شهریور عروسیه دایی علی بود منم که از 3 شب قبل کلی استرس داشتم الهی بمیرم که شبه آخر تو هم با من استرس داشتی و تا صب هر چقدر که دلت خواست تکون خوردی و لگد زدی و گوله شدی فک کنم استرسم رو تو هم تاثیر گذاشته بود, عروسی خیلی خوش گذشت عزیزم کاش تو هم بوی و یه کم واسه دایی علی قر میدادی 
صبه عروسی دایی علی و زندایی بهاره و سارا و زندایی منصوره اومدن دنبالمون رفتیم آرایشگاه گلها و یکی یکی میرفتیم واسه حاضر شدن واااااااااای زندایی بهاره مثله ماه شده بود انقد ناااااااز شده بود از همه ی عروسایه انروز که فک کنم 35 نفر بودن خوشگل تر شده بود همه میگفتن اون عروسه که موهاشو فر کرده خیلی خوشگل شده
من و مامان جون و زندایی منصوره هم خوب شده بودیم ساعت 4 بود رفتیم خونه مامان جون اینا ساعت 6 هم رفتیم تالار و من کلییییییییییی به خدمه ی تالار توپیدم و دعوا کردم خخخخخخ به قوله باباجون دخترش نظامیه 
خداروشکر عروسی به خوشی ساعت 11 تموم شد و فرداشم پاتختی بود که خیل بهتر از عروسی بود چون تو پاتختی کلی رقصیدیم و شما هم با مامان تو شکمم میرقصیدی فدایه دست و پایه تپلت


عروسیه دایی علی
