نفسنفس، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

نفس و مامان و بابا

مسافرت به خوانسار

سلام دختره قشنگم امروز بعده حدودا یه ماه اومدم تا کلی وبلاگتو آپدیت کنم  بالاخره به خاطره دله بابایی که کلی خسته شده بود واسه عید فطر رفتیم مسافرت خوانسار رفتیم پیش بابا بزرگ جون و مامان بزرگ جون و کلی بهمون خوش گذشت برگشتنه تو خیلی اذیت شدی و همش لگد میزدی بمیرم الهی واست جات خیلی بد بود بابا هم خیلی نگرانت بود و کلی هم پشیمون بود که کاش نمیومدیم نفس اذیت شده خلاصه بابایی خیلی دلش واسه دختره نازش میسوخت و هی غصه میخورد.
6 شهريور 1392

26 هفتگیه نفس جووون

سلام عزیزه دلم نفس جونم پریروز با عمه هانیه رفتیم دکتر و سونوم کرد خدارو شکر همه چیت خوب و نرمال بود الهی فدات بشم دستات بغله گوشت بود دکتر گفت داری اذان میگی    قربونت برم ماشالا انقد چشمات بزرگ بوددددد که دکتر امینی هم گفت چشماش خیلی درشته ماشالااااااااا عمه هانیه کلییییییی واست ذوق کرد صدایه قلبتم شنیدیم 146 تا در دقیقه میزد خلاصه که کلی ذوق کردیم واست  از دیروز انقد لگدایه محکمی میزنی که شکمم درد گرفته دیشب بابات کلی بهت خندید آخه دستشو گذاشته بود رو شکمم یهو تو یه لگده خییییلی محکم زدی به دسته بابایی کلی ذوق کرد واست، مامانم کلی درد کشید ...
7 مرداد 1392

خونه ی تمیز و مامان خسته

سلام عزیزم  بالاخره خونرو تمیز کردم  کلی ظرف داشتیم شستم، گازو پاک کردم جارو برقی کشیدم و دستشویی رو هم شستم دیگه دارم از کمر درد میوفتم مامان اگه بابا بفهمه من این همه کار کردم میکشدم  همش میگه اینجوری نکن نفس اذیت میشه درست راه برو نفس اذیت میشه درست بشین و کلی دعوا داریم  خلاصه که کلی به خاطره شما دستور میده به من  واااااااای مامان یه خبره خوش الان مامان جون زنگ زد گفت افطار آش درست کردم بیاین پایین خدا خیرش بده اصلا دیگه جونه افطاری حاضر کردن نداشتم بخدا وقتی اسمشو رو تلفن دیدم کلی خوشحال شدم چون فهمیدم میخواد بگه افطار بیاین پایین هورااااااااااااااا  ...
29 تير 1392

خونه ی کثیف و مامان تنبل و بابایه شلخته

سلام عزیزه دله مامان فدات بشم که یا داری لگد میزنی یا سکسکه میکنی یا مشت و لگدو با هم میزنی من نمیدونم بدنیا بیای میخوای چیکار کنی دیگهههههه نفس جونم انقد خونمون کثیفه انقد ظرفه نشسته داریم وااااااای که چقد دلم میخواست مامان تهران بود و میومد کمکمبابا هم که ماشالا انقد شلختس که خدا میدونه من همش دارم دنبالش راه میرم و جمع میکنم اونم که ماشالا همش خوابه  تازگیا هم که نمیدونم قیره چیه میچسبه به کفشاش و جلویه درو همش سیاه میکنه خلاصه که مامان همش دارم جمع میکنم ولی خونه اصلا تمیز نمیشه  من میرم خونرو تمیز کنم مامان جون ...
29 تير 1392

بیست و دو هفتگی عشق مامان

  بیست و دو هفتگیه نفس اکنون کودک درون رحم شما مانند یک نوزاد ولی کمی کوچکتر است.او 27.7 سانتی متر طول و 450 گرم وزن دارد.پوست او تا زمانی که به اندازه ی کافی وزن اضافه کند چروکیده به نظر می آید؛ و موهای نرمی به نام لانوگو که سر تا بدن او را پوشانده قابل دیدن است. لبهای او مشخص و دندانهای او به شکل ریشه هایی در داخل لثه اش قابل مشاهده است. هر چند چشمانش رشد کرده است اما عنبیه(بخش رنگی چشم) او هنوز رنگدانه ندارد و رنگی نشده است.ابروها و پلکهای چشمان او در محل خود قرار گرفته اند و لوزوالمعده ی او که برای تولید هورمونهایی بخصوص انسلین ضروری میباشد در حال رشد است. مامان در بیست و دو هفتگی نفس با بزرگ شدن شكم شما براي فراهم كردن فضا...
29 تير 1392

مشهدی نفس شیطون

سلام عشقه مامان  فدات بشم انقد تکون میخوری که نگرانت شدم و رفتم کلی سرچ کردم  و از دکتر رضایی پرسیدم که نکنه چیزیت شده باشه دیدم بعـــــــــــــــــــله  همه میگن دخترت خیـــــــــــــــلی شیطونه و داره تو شکمه مامانش بازی میکنه فک کنم به بابات رفتی چون مامانت که خیلی مظلوم بوده و هست   ( اینم به اونایی که میگن آره جونه عمت ) نفس جونم 26 خرداد 92 با مامان بزرگ و دایی و زندایی و کلی فامیلایه دیگه رفتیم مشهد و شما شدی مشهدی نفسه من، بابا به خاطره کارش نتونست بیاد قرار شد بدنیا که اومدی 3 تایی بریم مشهد  عزیزه دله مامان امروز میخوایم با مامان بزرگ بریم بازار و کلی عروسک واست بخریم مامان بزرگ همه ی سیسمونیتو ب...
2 تير 1392

سونوی آنومالی

سلام عزیزه دلم  امروز رفتم سونوی آنومالی فدات بشم الهی که انقده بزرگ شدی مامان ماشالا قدت 23 سانتی متر شده قدت از حده طبیعی هم بلندتره وزنتم 199 گرمه فدات شم همه چی هم عالی بود و دکتر گفت تو بهترین موقعیت هستی خیلی خوشحالم عکست تو سونو هست همش داری میخندی انقد جیگر شدی ماشالا  بزرگ شدی و مامان لگداتو قشنگ حس میکنه دوستت دارم امیده زندگیــــــــــم
18 خرداد 1392