نفسنفس، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره

نفس و مامان و بابا

عروسی عمه هدیه

سلام عزیزه دلم  هفته ی پیش دوشنبه 19 اسفند عروسی عمه هدیه بود منم از صب جوجورو گذاشتم پیشه بابا حمید و با مامان جون و عمه ها و خاله آزی رفتیم آرایشگاه و کلیییییییی خوشگل شدیم  فدات بشم الهی نمیدونی چقد ناز شده بودی تو عروسی، یه لباس عروسه کوچولوووووووو تنت کردم و یه هد هم خاله آزی واست بافته بود اونم زدم به سرت و کفش سفید کوچولو ها هم پات کردم و ..... خیلی خوردنی شده بودی هر کی میومد کلیییییییی قربون صدقه ی تو میرفت دایی علی که دیگه دلش ضعف میرفت همششششش زنک میزد میگفت ناهید نفس رو بردار بیار دمه در  یه سره میومد میگرفتت بهار میگفت علی به عشقه نفس اومده تهران عروسی عه خیلی خوش گذشت کاش بزرگ بودیو یادت میموند. ...
26 اسفند 1392

واکسن 4 ماهگی عشقم

عزیز دلم دوشنبه 5 اسفند صبحه زود با مامان جون طاهره و بابا اسدالله رفتیم واکسنه 4 ماهگیتو زدیم اولش خواب بودی و با مامان جون بزور بیدارت کردیم چون گفتن تو خواب واکسنو نمیزنن خلاصه با قلقلک بیدارت کردیم و رفتیم واکسنتو زدیم کلی هوااااااااااااااااار کشیدی ولی تا سواره ماشین شدیم آروم شدی مامان بهت شیر داد و تو با حرصصصص کامل میخوردی خخخخخ فدات بشم الهی که همه کارات بامزس عصر هم مامان جون مریم اومد و با آژانس رفتیم خونه ی اونا و شب رو اونجا موندیم که مامان جون کمکمون کنه  خداروشکر اصلا اذیت نشدی یه کوچولو تب کردی که اونم سریع اومد پایین تبت شبه قبلشم رفتیم پیشه دکتر جوادپور خییییییییلی دکتره خوب و با شخصیتیه  وزنت 5400 و قدتم ...
11 اسفند 1392

100 روزگی نفس جون

عزیز دله مامان دیروز 100 روزگیتو یه جشنه کوچولو گرفتیم  رفتیم پایین خونه مامان جون طاهره و با عمه هدیه و عمه هانیه واست یه جشنه کوچولو گرفتیم  ایشالا 100 ساله بشی دنیایه من  قول میدم زوده زود عکساشو بذارم 
24 بهمن 1392

بازم عکس

نفس در 18 روزگی بعد از نذری حلیم بابا حمید خسته بودم خوابیدم خوووب   نفس در 23 روزگی نفس در سی و یک روزگی نفس در سی و هفت روزگی نفس در 44 روزگی نفس در 50 روزگی  نفس در 64 روزگی نفس در 67 روزگی نفس در 70 روزگی نفس در 75 روزگی اینجا برای اولین بار شیشمو با دستم گرفتم ازین به بعدم همشششش دستمو میذارم رو شیشمو ی فشار میدم از دهنم شیشه میاد بیرون بعدشم گریه میکنم و خلاصه موقع شیر خوردن کلــــــــــــــــــــــــی اذیت میکنم و بهم خوش میگذره  نفس در 85 روزگی اینجا هم دارم به مامانم میگم یه کوووووچولو دیگه شیر بهم بدهه...
24 بهمن 1392

بالاخره عکس گذاشتم

عزیز دلم بالاخره عکساتو گذاشتم البته بازم نصفه  خوب بریم سراغ عکسا نصف در سه روزگی   نفس در پنج روزگی     نفس در یازده روزگی در بیمارستان  نفس در سیزده روزگی در حال خنده فداش بشمم ...
24 بهمن 1392

اولین قهقه ی دخترم

خانوم خوشگل مامان امشب از ته دلت خندیدی و هممونو ذوق زده کردی  خونه ی مامان جون طاهره بودیم و من و مامان جون داشتیم باهات حرف میزدیم یهو با صدایه بلند و از ته دلت خندیدی وااااااااااااای نمیدونی چقد واست ذوق کردیم یو خودت از صدایه خودت تعجب کردی خخخخ خیلی بامزه شده بودی بعدشم که اومدیم بالا داشتم قطره هاتو میدادم کلی واسه بابا حمید خندیدی  الهی فدات شم خیلی شیرین شدی و کارایه بامزه میکنی  مامان جون طاهره دمر انداختت رو متکا خودت قشنگ برگشتی و با پاهایه تپلیت کلی تلاش کردی  فدایه تپلیات بشه مامان دوستت داریم و به خاطرت زنده ایم و نفس میکشیم نفسه مامان و بابا 
22 بهمن 1392